محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4341
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ثناى او گفت . آنگاه از آوردن ياران خويش سخن كرد و گفت : « به اين سبب آنها را با خود آورده كه بيم داشته مسموم يا بداشته شود . » از يوسف به تعريض سخن آورد و گفت از او بيم دارد گويى مىخواست از او بدگويى كند اما خود - دارى كرد . به دو گفتم : « خدايت قرين رحمت بدارد ، هر چه مىخواهى بگوى كه من خبر چنين تو نيستم ، با تو چنان كردهاند كه حق دارى در بارهء آن سخن كنى . » آنگاه گفت : « اين كه كشيك بان مىنهد ، و كار كشيك بانان ، عجيب است . » گويد : آن روز صريح سخن مىگفت ، به خدا اگر مىخواستم كس مىفرستادم و او را در بند مىآوردند . گويد : به دو گفتم : « به خدا چنين رفتارى با تو روا نيست . ولى اين كار را از آن رو مىكنند كه بيت المال اينجاست . » گويد : از اينكه همراه او مىرفتم ، عذر خواهى كردم ، با يك فرسخ فاصله از پى وى مىرفتم . برفتيم تا به قلمرو عمرو بن زراره رسيديم كه بگفت تا يك هزار درم به او دادند . آنگاه او را روانه كرد تا به بيهق رسيد و بيم كرد يوسف او را به غافلگيرى بكشد . از بيهق كه انتهاى سرزمين خراسان و نزديك قومس بود ، برفت و با هفتاد كس پيش عمرو بن زراره رسيد . تنى چند از بازرگانان بر او گذشتند كه اسبان آنها را بگرفت و گفت : « بهاى آن به عهدهء ماست . » گويد : عمرو بن زراره به نصر بن سيار نوشت ، نصر به عبد الله بن قيس و حسن بن زيد نوشت كه سوى عمرو بن زراره روند كه سالار آنهاست و با يحيى مقابله كنند و با وى نبرد كنند . گويد : آنها بيامدند تا پيش عمرو بن زراره رسيدند و فراهم آمدند كه ده هزار كس شدند . يحيى سوى آنها آمد ، بيشتر از هفتاد كس نداشت اما هزيمتشان كرد و عمرو بن زراره را بكشت و اسبان بسيار گرفت .